نيايش پاک

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که در آن مزد گورکن

ازبهای آزادی آدمی افزون باشد

امروز یازدهمین سالمرگ احمد شاملوست.(امیدوارم فردا نشنویم که برخی دوستان به

عادت این سالها  مثل امشب سنگ مزار او را شکسته اند) .شاملو نیز همچون همه

انسانها وهمه ما نقاط ضعف وقوت بسیاری دارد که در صدد بحث در مورد آنها نیستم.

صرفا به بهانه سالروز وفاتش با هم  قسمتی از زندگی او را مرور می کنیم.اشعارش را نیز که بی شک هر که به او علاقه دارد خوانده است

احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد تحصیلات کلاسیک نا مرتبی داشت.زیرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از این شهر به آن شهر اعزام می شد و خانواده هرگز نتوانست برای مدت طولانی جایی ماندگار شود.در سال 1322 به دلیل فعالیت های سیاسی به زندانهای متفقین کشیده شد و این در حقیقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب.

به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد

.

از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست. آثار: اولين اثري که از شاملو منتشر شد، مجموعه کوچکي از شعر و مقاله بود که در سال 1326 به چاپ رسيد.

آثار بسياري از اين شاعر، نويسنده، مترجم و محقق به چاپ رسيده است که براي سهولت بر حسب موضوع تقسيم بندي مي شود: مجموعه شعر: قطعنامه، آهنگها و احساس، هواي تازه، باغ آينه، آيدا و آينه، لحظه ها و هميشه، آيدا: درخت و خنجر و خاطره، ققنوس در باران، مرثيه هاي خاک، شکفتن در مه، ابراهيم در آتش، دشنه در ديس، ترانه هاي کوچک غربت، ناباورانه، آه! مدايح بي حوصله و... مجموعه هاي منتخب: از هوا و آينه ها، گزيده اشعار، اشعار برگزيده کاشفان فروتن شوکران، شعر زمان ما: احمد شاملو، گزينه اشعار. شعر ( ترجمه ): غزل هاي سليمان، همچون کوچه اي بي انتها ( از شاعران معاصر جهان )، هايکو، ترانه شرقي و اشعار ديگر(کورکا) ترانه هاي ميهن تلخ ( ريتسوس و کامپانليس )، سياه همچون اعماق آفريقاي خودم ( لنگستن هيوز )، سکوت سرشار از ناگفته هاست ( برگردان آزاد شعرهاي مارگوت بکل )، چيدن سپيده دم ( برگردان آزاد شعرهاي مارگارت بکل ). قصه: زير خيمه گر گرفته شب، درها و ديوار بزرگ چين. رمان و قصه ( ترجمه ): لئون مورن کشيش ( بئاتريس بک )، برزخ ( ژ. روورز )، خزه ( ه. پوريه )، پابرهنه ها ( ز. استانکو)، نايب اول(روبر مرل)، قصه هاي بابام ( ا. کالدول )، پسران مردي که قلبش از سنگ بود ( موريو کايي )، 81490 ( آ. شمبون )، افسانه هاي هفتاد و دو ملت ( 3 جلد )، دماغ ( آگوتا گاوا )، افسانه هاي کوچک چيني، دست به دست ( و. آلبا )، سربازي از يک دوران سپري شده، زهر خند، مرگ کسب و کار من است ( روبر مرل )، لبخند تلخ، بگذار سخن بگويم ( دچو نگارا )، مسافر کوچولو، عيسي ديگر - يهودا ديگر! ( بازنويسي رمان " قدرت و افتخار " گراهام گرين ). نمايشنامه ( ترجمه ): مفتخورها ( چي کي )، عروسي خون ( لورکا )، درخت سيزدهم ( ژيد )، سي زيف و مرگ ( روبر مرل )، نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر ( ژ. سبرون ). شعر و قصه براي کودکان: خروس زري - پيرهن پري، قصه هفت کلاغون، پريا، ملکه سايه ها، چي شد که دوستم داشتند؟(ساموئل مارشاک)قصه دختراي ننه دريا، قصه دروازه بخت، بارون، قصه يل و اژدها. مجموعه مقالات: از مهتابي به کوچه، انگ از وسط گود ( مقالات سياسي، سخنراني ها و مصاحبه ها). آثار ديگر: حافظ شيراز، افسانه هاي هفت گنبد ( نظامي )، ترانه ها ( ابوسعيد، خيام، باباطاهر)، خوشه ( يادنامه شبهاي شعر مجله خوشه به مثابه جنگ شعر امروز )، کتاب کوچه و

....


 

سال‌شمار احمد شاملو

 

احمد شاملو
در آغازِ شاعری: ا. صبح، نام شعری: ا. بامداد
متولد ۲١ آذر ١۳۰۴، تهران.
شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.

۱۳۰۴

احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ .خيابان صفی‌عليشاه تهران متولد شد.

دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايی به ماءموريت می‌رفت، در شهرهايی چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.

مادرش کوکب عراقی شاملو بود. پدرش حيدر.

۱۶ـ۱۳۱۰

دوره‌ی دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عوام.

۲۰ـ۱۳۱۷

دوره‌ی دبيرستان در بيرجند و مشهد و تهران.

از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران به شوق‌ِتحصيلِ دستورِ زبان آلمانی به سال اول دبيرستان صنعتی می‌رود.

۳ـ۱۳۲۱

انتقال پدر به گرگان و ترکمن صحرا برای سرو سامان دادن به تشکيلاتِ ازهم‌پاشيده‌ی ژاندارمری.

در گرگان ادامه‌ی تحصيل در کلاس سوم دبيرستان.

شرکت در فعاليت‌های سياسی در مناطق شمالِ کشور.

در تهران دستگير و به زندان شوروی‌ها در رشت منتقل می‌شود.

۵ـ۱۳۲۴

آزادی از زندان. با خانواده به رضائيه می‌رود. به کلاس چهارم دبيرستان.

با آغاز حکومت پيشه‌وری و دموکرات‌ها، چريک‌ها به منزل‌شان می‌ريزند و او پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخه‌ی آتش نگه‌می‌دارند تا از مقامات بالا کسب تکليف کنند.

بازگشت به تهران و ترکِ کامل تحصيل مدرسی.

۱۳۲۶

ازدواج.

مجموعه‌ی اشعار آهنگ‌های فراموش‌شده توسط ابراهيم ديلمقانيان.

۱۳۲۷

هفته‌نامه‌ی سخن‌نو (پنج شماره).

۱۳۲۹

داستان زنِ پشتِ درِ مفرغی.

هفته‌نامه‌ی روزنه (هفت شماره).

۱۳۳۰

سردبير چپ (در مقابل سردبير راست) مجله‌ی خواندنيها.

شعر بلند ۲۳.

مجموعه‌ی اشعار قطع‌نامه.

۱۳۳۱

مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان (حدود دو سال).

سردبير هفته‌نامه‌ی آتشبار، به مديريت انجوی.

۱۳۳۲

چاپ مجموعه‌ی اشعار آهن‌ها و احساس که پليس در چاپخانه می‌سوزاند. (تنها نسخه‌ی موجودِ آن نزد سيروس طاهباز است).

ترجمه‌ی طلا در لجن اثر ژيگموند موريتس و رمان بزرگ پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موريو کايی با تعدادی داستان کوتاهِ نوشته‌ی خودش و همه‌ی يادداشت‌های فيش‌های کتاب کوچه در يورش افراد فرمانداری نظامی به خانه‌اش ضبط شده از ميان می‌رود و خود او موفق به فرار می‌شود. بعد از چند بار که موفق می‌شود فرار کند در چاپخانه‌ی روزنامه‌ی اطلاعات دستگير می‌شود.

۱۳۳۳

زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر، (۱۳ تا ۱۴ ماه).

در زندان دستور زبان فارسی را می‌نویسد و تعدادی شعر.

۱۳۳۴

آزادی از زندان.

چهار دفتر شعر آماده به چاپ را نقی نقاشيان نامی به قصد چاپ با خود می‌برد و ديگر هرگز پيدايش نمی‌شود. از آن جمله شعر بلند مرگِ شاماهی به عنوان نخستين تجربه‌ی شعر روايی به زبان محاوره.

نمایشنامه‌ی «مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند» و داستان کوتاه «مرگ زنجره» و «سه مرد از بندر بی‌آفتاب»

رمان‌های: لئون مورنِ کشيش اثر بئاتريس بِک، زنگار اثر هربر لوپوريه، برزخ اثر ژان روورزی.

فرزندان: سياوش، سيروس، سامان و ساقی.

۱۳۳۵

سردبيری مجله‌ی بامشاد

۱۳۳۶

مجموعه‌ی اشعار هوای تازه.

افسانه‌های هفت گنبد، حافظ شيراز، ترانه‌ها (رباعيات ابوسعيد ابوالخير، خيام و بابا طاهر).

ازدواج دوم.

سردبیری مجله‌ی آشنا

مرگ پدر

۱۳۳۷

ترجمه‌ی رمان پابرهنه‌ها اثر زاهاريا استانکو با عطا بقايی.

سردبيری اطلاعات ماهانه، دوره‌ی يازدهم.

۱۳۳۸

قصه‌ی خروس‌زری پيرهن‌پری برای کودکان.

تهيه‌ی فيلم مستند سيستان و بلوچستان برای شرکت ايتال کونسولت.

آغاز همکاری با سينماگران. نوشتن فيلم‌نامه و ديالوگ فيلم‌نامه.

۱۳۳۹

مجموعه اشعار باغ آينه.

سردبيری ماهنامه‌ی اطلاعات (دو شماره).

تاءسيس و سرپرستی اداره‌ی سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائيه و سهراب سپهری.

سردبیری مجله‌ی فردوسی

۱۳۴۰

سردبيری کتاب هفته(۲۴ شماره‌ی اول)

جدايی از همسر دوم، با ترک همه چيز و از آن جمله برگه‌های کتاب کوچه.

۲ـ۱۳۴۱

آشنايی با آيدا (۱۴ فروردين ).

بازگشت به کتاب هفته.

ترجمه‌ی نمايشنامه‌های درخت سيزدهم اثر آندره ژيد و سی‌زيف و مرگ اثر روبر مِرل.

۱۳۴۳

ازدواج با آيدا در فروردين ماه و اقامت در ده شيرگاه (مازندران).

مجموعه‌ی اشعار آيدا در آينه و لحظه‌ها و هميشه.

ماهنامه‌ی انديشه و هنر ويژه‌ی ا.بامداد به سردبيری و مديريت دکتر ناصر وثوقی.

۱۳۴۴

مجموعه‌ی اشعار آيدا: درخت و خنجر و خاطره!

ترجمه‌ی کتاب ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون.

تحقيق و گردآوری و تدوين کتاب کوچه. (برای سومين‌بار از نو آغاز می‌کند!)

۱۳۴۵

مجموعه‌ی اشعار ققنوس در باران.

هفته‌نامه‌ی ادبی و هنری بارو، که بعد از سه شماره با اولتيماتوم وزير اطلاعاتِ وقت تعطيل می‌شود.

شب شعر به دعوت انجمن ايران و آمريکا.

تهيه‌ی برنامه‌ي کودکان برای تلويزيون به اسم «قصه‌های مادربزرگ»

۱۳۴۶

سردبيری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه‌ی خوشه.

ترجمه‌ی کتاب قصه‌های بابام اثر ارسکين کالدوِل.

عضويت کانون نويسنده‌گان ايران.

شب شعر در کرمانشاه به دعوت دانشجويان.

سخنرانی در دانشگاه شيراز.

۱۳۴۷

تحقيق روی غزليات حافظ و تاريخ دوره‌ی حافظ.

نمايشنامه‌ی عروسی خون اثر فدريکو گارسيا لورکا.

ترجمه‌ی غزل غزل‌های سليمان.

شب شعر به دعوت انجمن فرهنگی ايران و آلمان، گوته.

«شب‌های شعر خوشه» به مدت يک هفته از سوی مجله‌ی خوشه.-فستيوال بزرگ شاعران-

يادنامه‌ی هفته‌ی شعر و هنر خوشه.

۱۳۴۸

قصه‌ی منظوم چی شد که دوستم داشتن برای کودکان.

تعطيل مجله‌ی خوشه با اخطار رسمی ساواک.

برگزيده‌ی شعرهای احمدشاملو (سازمان نشر کتاب).

مجموعه‌ی اشعار مرثيه‌های خاک.

۱۳۴۹

مجموعه‌ی اشعار شکفتن در مه.

قصه‌ی ملکه‌ی سايه‌ها برای کودکان.

کارگرانی چند فيلم فولکلوريک برای تله‌ويزيون: «پاوه، شهری از سنگ» و «آناقليچ داماد می‌شود»

ترجمه‌ی تعدادی قصه برای کودکان «سه بزغاله و نی‌لبک جادو»، «روباه پير و زاغی بی‌تدبير» و «اشک تمساح»

۱۳۵۰

رمان خزه (ترجمه‌ی مجددی از زنگار.)

قصه‌ی هفت کلاغون برای کودکان.

ترجمه‌ی کامل پابرهنه‌ها اثر زاهاريا استانکو. (ترجمه‌ی مجدد)

دعوت به فرهنگستان زبان ايران برای تحقيق و تدوينِ کتاب کوچه، سه سال.

نگارش نمايشنامه‌ی آنتيگون (ناتمام).

مرگ مادر. ۱۴ اسفند

۱۳۵۱

ضبط صفحات و نوار کاستِ «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. حافظ، مولوی، نيما، خيام، شاملو.

اجرای برنامه‌های راديويی برای کودکان و جوانان.

نگارش فيلمنامه‌ی کوتاه حلوا برای زنده‌ها.

ترجمه‌ی تعدادی داستان کوتاه: دماغ، دست به دست، لبخند تلخ، زهرخند، افسانه‌های کوچک چينی.

شب شعر در انجمن فرهنگی گوته. (۲۶ مهرماه)

شب شعر در انجمن ايران و آمريکا. (اول آبان‌ماه)

تدريس مطالعه‌ی آزمايشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی (سه ترم)

همکاری با روزنامه‌های کيهان فرهنگی و آينده‌گان.

سفر به پاريس (فرانسه) برای معالجه‌ی آرتروز شديد گردن. عمل جراحی روی گردن.

۱۳۵۲

مجموعه‌ی اشعار ابراهيم در آتش.

مجموعه‌ی درها و ديوار بزرگ چين.

شب شعر در مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر.

نگارش فيلمنامه‌ی تخت ابونصر برای تله‌ويزيون.

ترجمه‌ی رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل.

ترجمه‌ی نمايشنامه‌ی مفتخورها اثر گرگه‌ی چی‌کی.

۱۳۵۳

ترجمه‌ی مجموعه‌داستان سربازی از يک دوران سپری شده.

مجموعه‌ی شعرهای عاشقانه‌ی از هوا و آينه‌ها.

۱۳۵۴

سفر به ايتاليا برای شرکت در کنگره‌ی نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم.

حافظ شيراز.

دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده‌ی آن دانشگاه. (دوسال)

۱۳۵۵

تهيه گفتار برای چند فيلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر.

سفر به آمريکا (ايالات متحده) به دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club )و دانشگاه پرينستون برای سخنرانی و شعرخوانی.

آشنايی با شاعران و نويسنده‌گانی از آسيای ميانه و شمال آفريقا از جمله ياشار کمال، آدونيس، البياتی و وزنيسينسکی.

سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون ، UCبرکلی.

پيشنهاد دانشگاه کلمبيای نيويورک برای کمک به تدوين کتاب کوچه را نمی‌پذيرد.

ميهمان مدعو فستيوال جهانی شعر در سانفرانسيسکو و آستينِ تگزاس. شب شعر به دعوت دانشجويان ايرانی فيلادلفيا و نيويورک.

بازگشت به ايران بعد از سه ماه.

شب شعر در انستيتو گوته

استعفا از سرپرستی پژوهشکده‌ی دانشگاه بوعلی.

پايان نگارش بيوگرافی‌مانندی به نام ميراث که تنها نسخه‌ی دست‌ـ نوشته‌ی آن را علی‌رضا ميبدی به امانت بُرد!

ترک ايران به عنوان اعتراض به سياست‌های رژيم.

سفر به ايالات متحد آمريکا. (اقامت به مدت يک سال).

سخنرانی‌هايی در دانشگاه‌های آمريکا.

۱۳۵۶

انتشار مجموعه‌ی اشعار دشنه در ديس.

برگزيده‌ی اشعار (انتشارات اميرکبير).

۱۳۵۷

دعوت برای سردبيری هفته‌نامه‌ی ايرانشهر به لندن.

ترک ايالات متحد آمريکا.

سفر به انگلستان.

انتشار ۱۲ شماره هفته‌نامه‌ی ايرانشهر با مشکلات فراوان(شهريور ۵۷).

دی‌ماه ۵۷ استعفا می‌دهد. (به علت اختلاف‌هايی با مدير هفته‌نامه).

قصه‌ی دخترای ننه دريا و بارون و قصه‌ی دروازه‌ی بخت به صورت کتاب کودکان.

از مهتابی به کوچه (مجموعه‌ی مقالات).

بازگشت به ايران. (اسفندماه).

کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر اول آ) قطع وزيری.

عضويت در هياءت دبيران کانون نويسنده‌گان ايران.

نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها.

۹ـ۱۳۵۸

سردبير مجله‌ی هفته‌گی کتاب جمعه (بعد از ۳۶ شماره به اجبار تعطيل می‌شود).

نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها.

شب شعر به دعوت انجمن ايران و فرانسه.

مجموعه‌ی اشعار ترانه‌های کوچک غربت.

سخنرانی در باشگاه ارامنه‌ی تهران.

ترجمه‌ی شهريار کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپه‌ری در کتاب جمعه.

ترجمه‌ی بگذار سخن بگويم! اثر دوميتيلا دو چونگارا (با همکاری ع. پاشايی).

شب شعر در انستيتو گوته.

کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم آ).

نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران با شعر و صدای شاعر.

نوار صوتی و کتاب ترانه‌ی شرقی و اشعار ديگر، ترجمه‌ی شعرهايی از فدريکو گارسيا لورکا.

عضو هياءت پنج نفره‌ی دبيران کانون نويسنده‌گان ايران (دوره‌ی دوم).

۱۳۶۰

قصه‌ی خروس زری پيرهن پری و يل و اژدها به صورت کتاب و نوار کاست برای کودکان.

کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر سوم آ) قطع وزيری، مجموعاً ۱۰۶۴ صفحه.

از حالا به بعد با همکاری آيدا روی کتاب کوچه کارمی‌کند.

عضو هياءت پنج نفره‌ی دبيران کانون نويسنده‌گان (دوره‌ی سوم).

۱۳۶۱

ترجمه‌ی هايکو، شعر ژاپنی (با ع. پاشايی).

ترجمه‌ی نمايش‌نامه‌ی نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر! اثر ژيلبر سِسبرون.

کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر اول الف).

۱۳۶۲

کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم الف).

کتاب و نوار صوتی سياه همچون اعماقِ آفريقای خودم. ترجمه و اجرای اشعاری از لنگستون هيوز.

کتاب و نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. ترجمه‌ی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.

برگزيده‌ی اشعار (نشر تندر)

کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر سوم الف)

انتشار کتاب‌ها متوقف می‌شود.

۵ـ۱۳۶۳

رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرين را با عنوان عيساديگر، يهودا ديگر! با موخره‌ی مفصلی بازنويسی می‌کند.

استاد محمد مددی سرديس شاملو را با برنز می‌سازد

گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حريری.

۱۳۶۶

فيلمنامه‌ی ميراث.

آغاز ترجمه‌ی آزادِ دُنِ آرام اثر ميخاييل شولوخوف.

انتشار ژاپنی کتاب ابراهيم در آتش به ترجمه‌ی شوکو ياناگا در مجله‌ی (توکيو، موسسه‌ی مطالعه‌ی زبان‌ها و فرهنگ‌های آسيا وILCAA آفريقا).

کتاب و نوار صوتی چيدن سپيده‌دم ترجمه‌ی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.

۱۳۶۷

سفر به آلمان: ميهمانِ مدعوِ دومين کنگره‌ی بين‌المللی ادبيات: اينترليت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور.

عزيز نسين، دِرِک والکوت، پدرو شيموزه، لورنا گوديسون و ژوکوندا بِلی و... ديگر مهمانان کنگره.

من دردِ مشترکم، مرا فرياد کن! عنوان سخنرانی شاملو در اين کنگره.

ُ شب شعر در کُل‌لوکيومِ ادبیِ برلين.

سفر به اتريش به دعوت دانشگاه اقتصاد وين و يورو آفريک اينستيتو، برای شب شعر و سخنرانی.

بازگشت به آلمان و اجرای شب شعر در شهر دانشگاهی گيسن.

سفر به سوئد به دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه يوته‌بوری.

شب شعر در «خانه‌ی مردم» استکهلم.

ديدار و صرف ناهار با هياءت رييسه‌ی انجمن قلم سوئد.

جلد اول مجموعه‌ی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.

بازگشت به ايران.

۱۳۶۸

جلد دوم مجموعه‌ی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.

اقامت در شهرک دهکده‌ی خانه، کرج.

۱۳۶۹

سفر به آمريکا: ميهمان مدعو سيرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی.

سخنرانی‌های نگرانی‌های من و مفاهيم رند و رندی در غزل حافظ.

دو شب شعر در UC برکلی.

شب شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس. در رويس هال.

شب شعر و سخنرانی در دانشگاه‌های شيکاگو، آن اربر ميشيگان، کلمبيا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستين.

عمل جراحی در (يونيورسيتی هاسپيتال) بوستون روی مهره‌های گردن.

سه شب شعر در بوستون و UC برکلی به نفع زلزله زده‌گان ايران.

نگارش روزنامه‌ی سفر ميمنت اثر ايالات متفرقه‌ی امريق (اوکلند کاليفرنيا)

عمل جراحی دوم روی مهره‌های گردن (بوستون).

شب شعر در مدرسه‌ی ارامنه‌ی بوستون.

استاد ميهمان برای تدريس يک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجويان ايرانی به (زبان، شعر و ادبيات معاصر فارسی).

ديدار با پروفسور زاده (برکلی) کاليفرنيا.

دريافت جايزه‌ی Free Expression سازمان حقوق بشر نيويورک Human Rights Watch .

۱۳۷۰

شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در UC برکلی و UCSC لوس‌آنجلس به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (آمريکا).

مجله‌ی زمانه شماره‌ی اول به شاملو اختصاص دارد. (در سن هوزه، کاليفرنيا).

بازگشت از ايالات متحد آمريکا.

شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در دانشگاه وين (اتريش) به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (اروپا).

بازگشت به ايران.

ترجمه‌ی شعرهايی از لنگستون هيوز، اوکتاويو پاز (با حسن فياد).

۱۳۷۱

مجموعه‌ی اشعار مدايح بی‌صله، انتشارات آرش، در سوئد.

انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به زبان ارمنی با نام من دردِ مشترکم در ايروان با ترجمه‌ی نُروان. ناشر: کانون فيلم ارمنستان.

قصه‌های کتاب کوچه، جلد اول در سوئد. انتشارات آرش.

کتاب گفت و شنودی با احمد شاملو، «ديدگاه‌های تازه» توسط ناصر حريری.

تدوين دوباره حرف آی کتاب کوچه براساس متدولوژی جديد.

۱۳۷۲

کتاب گفت‌وگو با احمد شاملو توسط محمد محمدعلی.

مجموعه‌ی جديد همچون کوچه‌يی بی‌انتها ترجمه‌ی شعر جهان (با ۲۰۰ شعر).

ترجمه‌ی مجدد غزل غزل‌های سليمان.

ترجمه‌ی مجدد گيل‌گمش.

انتشار گزينه‌ی اشعار (انتشارات مرواريد) با انتخاب آيدا.

کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر چهارم الف)

۱۳۷۳

انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان سوئدی و فارسی با نام عشق عمومی Allom Fattande Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ي آذر محلوجيان. Azar Mahloujian ناشرانتشارات آرش.

انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان فرانسه و فارسی با نام سرودهای در عشق و اميد Hymnes damour et despoir فرانسه به ترجمه‌ی پرويز خضرايی: Ahmad Shamlou Version Francaise, Parviz Khazrai ناشر .Orphe La Diffrence

سفر به سوئد به دعوت ايرانيان مقيم سوئد برای برگزاری شب شعر.

شب شعر در کنسرتوسه به علت بيماری اجرا نمی‌شود.

يک ماه بعد شب شعر در يوته‌بوری.

دو شب شعر در اوسه جيمنازيومِ استکهلم.

از طرف تله‌ويزيون استکهلم با او مصاحبه انجام می‌شود.

بازگشت به ايران

انتشار شعرهای جديدی از حافظ، مولوی و نيما يوشيج به صورت نوار کاست با صدای شاعر.

۱۳۷۴

به پايان بردن ترجمه‌ی دن‌آرام. ۱۷/۷. شروع به بازخوانی و ويراستاری.

کنگره‌ی بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲ اکتبر ۱۹۹۵ به سرپرستی انجمن نويسنده‌گان ايرانی کانادا.

انتشار منتخبی از ۶ شعر به زبان اسپانيايی با نام (Aurora) بامداد در مادريد، به ترجمه‌ی کلارا خانِس Clara Janes شاعر اسپانيايی.

۱۳۷۵

عمل جراحی روی عروق گردن انجام می‌شود (۱۹ فروردين).

انتشار پريا و دخترای ننه‌دريا با صدای شاعر. به صورت نوار کاست.

عمل جراحی روی عروق پای راست انجام‌می‌شود (اول اسفند).

۱۳۷۶

عمل جراحی روی عروق پا تکرارمی‌شود. (اول فروردين)

تکثير مجدد حافظ، مولوی، و نيمايوشيج به صورت CD با صدای شاعر.

. انتشار مجموعه‌ی اشعار در آستانه

تکثير مجدد پريا و دخترای ننه دريا به صورت CD با صدای شاعر.

پای راست شاعر را از زانو قطع کردند. ۲۶ اردي‌بهشت، بيمارستان ايران‌مهر.

دفتر هنر، ويژه‌ی احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۸، مهرماه. در آمريکا. صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور، در .USA، NJ

کتاب کوچه، انتشارات مازيار، دفتر پنجم الف. قطع وزيری ۱۶۵۲ صفحه.

دفتر هنر، ويژه‌ی تقی مدرسی و احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۹، اسفند . ۱۳۷۶. در آمريکا . صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور. در USA، NJ

در جدال با خاموشی، منتخب اشعار، اسفندماه. انتشارات سخن.

۱۳۷۷

ترجمه‌ی جديد گيل‌گمش را به پايان می‌برد.

بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق، منتخب اشعار. انتشارات يوشيج‌ـ ثالث.

کتاب کوچه، حرف ب، مجلد اول، انتشارات مازيار.

منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی: Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای شبانه) Orers: Janne Carlsson & Said Moghadam

.کتاب کوچه (حرف ب) مجلد دوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری

کتاب کوچه (حرف ب) مجلد سوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری .

کتاب کوچه (حرف آ) در يک جلد. انتشارات مازيار.

۱۳۷۸

۱۳۷۸ کتاب کوچه (حرف آ) در يک مجلد، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۰۶۰ صفحه.

کتاب کوچه (حرف الف) جلد اول، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۹۱۲ صفحه.

کتاب کوچه (حرف الف) جلد دوم، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.

کتاب کوچه (حرف پ) جلد اول، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.

کتاب کوچه (حرف پ) جلد دوم، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۳۴۲ صفحه.

مجموعه‌ی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش اول انتشارات زمانه

مجموعه‌ی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش دوم انتشارات زمانه ( از قطعنامه تا در آستانه )

مدايح بی صله (مجموعه‌ی اشعار) انتشارات زمانه ( چاپ اول در ايران)

منتخبی از ۳۲ شعر شاملو به سوئدی borlom karleken در ۸۵ صفحه Baran Forlag Stockholm 1999 i tolking av: Janne Carlsson & Said Moghadam

منتخبی از ۲۷ شعر شاملو به سوئدی
OM jag vore vatten Azar Mahloujian

دريافت جايزه‌ي Stig Dagerman، آذر محلوجيان جايزه را به نمايندگی دريافت می‌کند.

۱۳۷۹

کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، انتشارات مازيار، قطع وزيری، ۵۹۶ صفحه.

حديث بی‌قراری‌ی ماهان ( مجموعه شعر) انتشارات مازيار.

پايان ترجمه‌های سه نمايشنامه از فدريکو گارسيا لورکا.
خانه‌ی برناردا آلبا
عروسی‌ی خون ( با بازبينی مجدد)
يرما.

منتخبی از اشعار Nima Yushij , Sohrab Sepehri , Ahmad Shamlu به زبان اسپانيائی
Tres poetas persas contemporaneo
ناشر Icaria Poesia
Traduccion de Clara Janes , Sahan y Ahmad Taheri
.edicion ,abril 2000

ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز کرد و از شکنجه‌ی تن آزاد شد.

۱۳۸۰

قصه‌های کتاب کوچه، چاپ اول، انتشارات مازيار.

 

کتاب کوچه، حرف ت، جلد دوم و اضافات، انتشارات مازيار، چاپ اول

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط بابک رحیمیان نظرات () |

کتاب شاهنامه دریای حکمت،معرفت،اخلاق و درس زندگیست.شعر از عناصری است که به وسیله آن میتوان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.شعرا اصولا انسانهایی نازک دل و متاثر از محیط میباشند که در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونیات خود به بازگویی احوال دوران خویش می پردازند.با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخرو در کنار آن بررسی تاریخ ایران،می شود به این مهم دست یافت که ادبیات ایران در تعاملی مستقیم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعیت سیاسی و فرهنگی زمانه خود بوده است.البته در این میان نباید و نمیتوان نقش جغرافیا و تاثیر محیط طبیعی را بر شعر نادیده گرفت.
صحبت اصلی ما در باره جایگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است که نشان از نوع فرهنگ و رویکرد جامه آنروز به مسئله زنان دارد.
فردوسی در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوشیاری زنان،به ویژه زنان ایران، سخن به میان آورده است و آنان را همپای مردان وارد اجتماع نموده، ومقام منزلتی والا به زن بخشیده است، و این گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشیاری بسیار زیبا توصیف کرده است:

ز  پاکی  و  از  پارسایی  زن 

که هم غمگساراست هم رایزن


ودر جایی دیگر:


اگر پارسا باشد  و  رایزن  

یکی گنج باشد پراکنده زن


این نشان از بزرگی و عظمتی است که که فردوسی برای زنان قائل است، همان زنی که چون پارسا و پاک بود و دارای عفت و عصمت، از مردان تکاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه می کند.یکی از نکات بسیار جالبی که در اشعار حکیم می توان یافت اظهار وفاداری کامل زن است، زن به عنوان موجودی وفادار و فداکار معرفی شده است به گونه ای که در مواردی زیاد وجود خود را فدای مردان نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمین نماید .
 می سراید:
بدو گفت رای تو ای شیر زن 

 درفشان کند دوده و انجمن


یا:
بدو گفت هرکس که بانو تویی  

به ایران و چین،پشت و بازو تویی

نجنبناندت  کوه  آهن  ز جای          

یلان را به مردی تویی رهنمای

 ز مرد  خردمند  بیدار تر     

ز  دستور  داننده  هوشیارتر

همه کهترانیم و فرمان توراست 

بدین آرزو، رای وپیمان توراست


پس زن مورد بحث فردوسی ،راهنمای مردان جنگاور است، او می تواند خرد مند تر از مردان باشد، و هوشیار تر از فرمانروایان و زیرکتر از آنان، این است که مردان در برارش زانو میزنند و خود را کمتر از او می دانند،و تصور نمی شود که فردوسی اغراق گوید و همانگونه که رسم سرایندگان حماسه است هر کوچکی را بزرگ جلوه دهد تا بیشتر جلب توجه کند.در تاریخ هم بسیاری از حوادث شیرین و تلخ وجود دارد که در پشت پرده آن حوادث حضور زن یا زنانی خود نمایی میکند.
از دیگر صفاتی که فردوسی از زن ایرانی نقل می کند شرم حیاست:


بپرسید  کآ هو کدام است زشت 

که از ارج دوراست و دور ازبهشت

چنین داد پاسخ که زن را که شرم 

 نباشد به گیته  نه  آواز  نرم


یا در جای دیگر:


کدام است با ننگ و با سرزنش

 که باشد ورا هرکسی بد کنش

زنانی که ایشان ندارند شرم 

 به  گفتن  ندارند  آواز  نرم


و در باب پوشیده رویی می آورد:


هم آواز پوشیده  رویان  اوی  

نخواهم که آید ز ایوان به کوی


یا:


همه  روی  پوشیدگان را ز مهر

پرازخون دل است و  پرازآب چهر

همان  پاک  پوشیده  رویان  تو  

که  بودند  لرزنده  بر  جان  تو


اما فردوسی بهترین زنان را زنانی می داند که شوهران خود را خشنود کنندو این نکته وجه دیگری است از جایگاه زن در فرهنگ ایران قدیم:


بهین  زنان  جهان  آن  بود 

کز او شوی همواره خندان بود


یا در جای دیگر:


به سه چیز باشد زنان را بهی  

که  باشند  زیبای  گاه  مهی

یکی آنکه با شرم و با خواسته است  

 که جفتش بدو خانه آراسته است

دگر آنکه فرخ  پسر  زاید او 

 زشوی خجسته بیافزاید او

سه دیگر که بالا و رویش بود  

به پوشیدگی نیز مویش بود


البته فردوسی در جای دیگر در گفته که پسر و دختر فرقی نمی کند:

چو فرزند را باشد آیین و فر

گرامی به دل بر چه ماده، چه نر


یا:
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود  

 نبودش پسر، دختر  افسرش  بود


اما از طرف دیگر از برخی سروده های فردوسی چنین بر میاید که در اجتماع نمیتوان زنی را یافت که طرف مشورت قرار گیرد، لذا شرکت آنان در مسایل اجتماعی لطمه ای جبران ناپذیر برپیکر جامعه وارد می سازد:


همی خواست دیدن در راستی

 ز کار  زن  آید  همی  کاستی


یا:


که پیش زنان راز هرگز مگوی 

چوگویی سخن باز یابی به کوی


بدو گفت کز مردم سرفراز  

نزیبد که با زن نشیند به راز

یا:

دگر بشکنی گردن آز را  

نگویی به پیش زنان راز را

در این خصوص قابل ذکر است ادبیات آینه فرهنگ مردم در هر دوران است و فردوسی نیز بنا به تجارب اجتماعی و دریافتهای شخصی خود، در این ابیات  تردید خود را نسبت به رازداری زنان  ابراز داشته است. طبیعی است پذیرش این دیدگاه شاعر در هر دوران و جامعه طرفداران و مخالفان خاص خودش را دارد. به هر صورت او نه بعنوان یک پیامبر بلکه بعنوان یک شاعر به ابراز دیدگاههای خاص خود پرداخته است که منطبق با اوضاع اجتماعی و باورهای عمومی دوران زندگی اوست.
 باز هم بگویم که ادبیات آینه فرهنگ مردم دوران است که با نظر به آن، میشود به لایه های درونی فرهنگ عامه مردم نفوذ کرد.

مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چگونگی  روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زندگی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.

پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند، لذا در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زندگی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.

جدای آن که در کجای کیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زندگی روزهای کهن، به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل، این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی به نام شاه نامه گرد امده است.
پس روان پاک و ورجاوند استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت و پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک درست و سرفراز برای ما یادگار گذارد.

چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه است که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند.
اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.

 


 " ارزش زن در ایران باستان "

 

۱- زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.

همان گونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن ، و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند:


خردمند مام   فریدون  چو   دید

 که بر جفت او بر چنان بد رسید

 فرانک  بدش  نام و فرخنده بود

 به  مهر  فریدون دل  اگنده  بود

             ....

دوان مادر آمد سوی مرغزار
 
چنین گفت با مرد زنهار دار

که اندیشه ی در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
 

و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد.




 ۲- بر خلاف آن چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در
شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند. این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.

همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی   شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز


رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن


سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد


کیخسرو پادشاه آرمانی  ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.

همی رفت گل شهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه



۳- ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.

همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر. از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.

یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید
یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
بر آمد به ناز وبزرگی تنش


و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.



۴- در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.

آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.

چوبشنید رودابه ان گفت و گوی
برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال
از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند.

خرامد مگر پهلوان با کمند
به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره
شود شیر شاد از شکار بره


تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم انر کنار


منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

منیژه چو از خیمه   کردش نگاه
بدید  آن سهی قد  لشگر  پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته  دو  برگ  سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا
نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا
که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز
که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار
همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس


کتایون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.

چنان بود قیصر بدان گه به رای
که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال
ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی
بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش
همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن

فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.

برآورده ی سلم جای بزرگ
نشستنگه  قیصران  بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فریدون  با  فرو  داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی ببرد


این گویش و گفتار حتا در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زنده گی ی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر میبندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.

یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو


مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:

بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی ی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست


۵- در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.

این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.

فرستاده پیشآمد از پیش سام
ابا  شادمانی  و  فرخ  پیام
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد
به دین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برنشاند
به کرسی ی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاده نزدیک دستان سا
م بسی داد با او درود و پیام


۶- آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.


سین دخت که میبیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو میرود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل بکند.

چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.

آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

چو اگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران



۷-  زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.

مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتیش با پادشاه و یک پهلوان بزرگ کی خسرو و گیو نیست.

به آب انر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او  فرنگیس  و  گیو  دلیر
نترسد ز جیهون و  زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست


۸- دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.


پس از آن که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد


گاهی که لهراسپ به دست ترکان کشته می شود و گشتاسپ در سیستان است این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی(چو شهر به دست ترکان است.) و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه میکند.

زنی بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند از بد زبانش به بند
زآخر چمان باره ای بر نشست
به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت
ازآن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دوروزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد
به اگاهی ی درد لهراسپ شد


گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشگار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:

بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی


 ۹- در ایران باستان زنان به پادشاهی نیز برگزیده می شدند.چهره ی این زنان در شاه نامه بسی درخشان است.

همی گیتی از دادش اباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد


پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.

برآن تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران
که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را


آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

یکی دخت  دیگر   بد  آزرم
نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان  بر  نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردانهمای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.

همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از همه برگذشت

همه کار بر داد و آیین   کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم


گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ی ری برگزیده میشود.شهری که پیش از ن به دست مرد بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان
ورا مرد بدکیش و بدساز دان

در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.و یا دینک همسر یزدگرد دوم که پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی ی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.همین گونه از دریادار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند که در شاه نامه نامشان نیامده است.


۱۰- سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.

دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز
براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت
بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو



 ۱۱- زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند.آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر میبینیم.
و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست.ان چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر میبینیم.
ورجاوندی ی شاه نامه نیز به دلیل همین جریان روح زنده گی در آن است.

آنان از به خطر رفتن فرزندان دلگیر و پریشان میشوند.
هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان هال میگردد:

چو رستم به رخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان به روی

همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری میکند:

چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر

تهمینه نیز در نبود سهراب پسرش سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.

به مادر خبر شد که سهراب گرد
به تیغ پدر خسته گشت و بمرد
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
درخشان شد از لعل زیبا تنش
براورد بانگ و غریو و خروش
زمان تا زمان او همی شد به هوش
مر آن زلف چون تاب داده کمند
بر انگشت پیچید و از بن بکند
ز رخ میچکیدش فرود آب خون
زمان تا زمان اندر امد نگون
همه خاک ره را به سر بر فکند
به دندان همه گوشت بازو بکند
به سر برفکند آتش و برفروخت
همه جعد و موی سیاهش بسوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک اندرون
غریو و نژند و اسیر و نزار
به خاک اندرون آن سر نامدار
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز فرزند و رستم بیابم خبر
...
به درویش داد آن همه خواسته
زر و سیم و اسپان آراسته
ببخشید آن جمله گی رخت اوی
به گرد اندر آمد سر بخت اوی
در کاخ در بست و تختش بکند
ز بالا درآورد و پشتش فکند
در خانه ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک
سرانجام هم در غم او بمرد
روانش بشد سوی سهراب گرد


هنگامه ای که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند نیز کتایون به نزد پسر میرود و از او می خواهد که به این سفر نرود.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش


منیژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند.برای همین به او داروی هوشبر می دهد تا با خودش ببرد.

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را
مران نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستنده گان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مران خفته را اندر ان جایگاه


و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشگ میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.

خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی

و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان میرود تا از انان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.

منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم امد دو دیده پر آب

داستان بیژن و منیژه از زیباترین و خواندنی ترین بخش های شاه نامه است که در گاهی بهتر به برشمردن بیشتر آن خواهیم پرداخت.

و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت نهیلیستی و افس ۱۲-رده گی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی)مبتلا میشود.

چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند


 ۱۲- در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.

دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

یکی دختری دید برسان ماه
فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد
بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی
همه ساله از بی گزندان بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور
بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی
چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد
کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی
بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه
که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه
بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن
نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه
تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار
شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید
بران خوب رخ آفرین گسترید

در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید.که فردوسی گفت و گو ها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است.در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) یعنی چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.


ماخذ:
1. جاذبه های فکری فردوسی-تالیف:دکتر احمد رنجبر-1363-انتشارات امیر کبیر
2. دریچه ای برکاخ بلند و گزند ناپذیر شاهنامه-تالیف:بدرالدین مدنی-1350-نشر اندیشه
3. از رنگ گل تا رنج خار(شکل شناسی قصه های شاهنامه)-قدمعلی سرامی1378-انتشارات علمی فرهنگی
شاهنامه فردوسی(بر اساس چاپ مسکو)-ابولقاسم فردوسی طوسی-چاپ اول1380-نشر کارنامه کتاب

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط بابک رحیمیان نظرات () |

خداییش خیلی سخته هم گفتن از فردوسی وهم نگفتن از بزرگ حکیم سخنور طوس.اما من به قدر استطاعتم در این راه می کوشم تا چه مقبول آید وچه در نظر افتد.

 

گشت و گذری در شاهنامه فردوسی

سر آغاز:

ابتدا شاهنامه را معنا کنم : شاهنامه واژه ترکیبی از دو کلمه است: "شاه" و "نامه" .

شاه یعنی : «شهریار، پادشاه ، صاحب تاج و تخت، و آنچه از حیث بزرگی و خوبی بر امثال خود برتری داشته باشد مثل : شاه بیت، شاه پر، شاه راه » (فرهنگ عمید ذیل واژه ی شاه). شاه رود یعنی: رود بزرگ و کلان؛ شاه را به این جهت شاه گفته اند : چون از هرلحاظ برتری بر دیگران دارد. بزرگ بزرگان است. اما "نامه"یعنی: «نوشته، کاغذ نوشته شده، کتاب» (فرهنگ عمید ذیل واژه ی نامه).

با توجه به این توضیح : شاهنامه، معنای نوشته ی بزرگ و برتراست نه این که نامه ای باشد یا نوشته ای باشد از شاه . اگرچه نوشته ایست که درباره تاریخ و شاهان کهن ایران زمین باستان که از فلات تبّت و بالای "ورا رود" (یا "ماوراء النهر" در نوشته های قدیم)، آغاز شده و تا بین النهرین یعنی عراق کنونی را در بر گیرد و "باغ داد" انوشیروان در تیسفون، نامی شد برای شهری در عراق عرب و "باغ"، "بَغ" شد و "دادش" همان "داد" ماند تا بغداد به خوانندش. و از طاق کسرای انوشیروان خرابه ای به یادگار در بغداد بماند تا برای نسل های بعد اثری از نیاکان باشد؛گویای پیری جهان و برجا مانده از گذشتگان و بازگو کننده ی گستره ی ایران زمین باستان .

آنچه از واژه ایران در شاهنامه آمده منظور ایران این روزگار نیست بلکه ایران بزرگ دوران سامانیان و غزنویان است و چون این کتاب به دربار محمود غزنوی عرضه شده و آن همه شاعر و فرهیختگان ادیب بوده اند، اگر سرزمین تحت سلطه ی محمود غزنوی نام دیگری داشت به فردوسی ایراد می گرفتند که تو از کشوری نام می بری که ما نمی شناسیم و آمل و اردبیل، سمرقند و بخارا، مازندران و دماوند و ری ، زابل و کابل، همدان و بغداد ، اصفهان و شیراز نمی شناسیم.

بنا براین واژه ایران در شاهنامه، منظور سرزمین آریاییان است که امروزه بخشی از این فلات، ایران نام دارد و بخش های دیگر این سرزمین پهناور نام های دیگری گرفته اند و همه از یک پیکر هستند.

شاهنامه ی حکیم فردوسی طوسی، کتاب پیوند بین ایران فعلی، افغانستان و تاجیکستان ، سمرقند و بخارا و مرو، جیحون و سیحون و سند است ؛ پیوند آبی و خاکی این منطقه و پیوند قومی و مردمی این سرزمین های پاک و مصفای کنونی و عاری از کینه و بغض، آمیختگی فرهنگی و تمدن دیرینه هفت هزار ساله که پشتوانه نزدیکی و همبستگی ما در دوران حاضر است.

به امید سربلندی مردم این مناطق که همچون رشته کوه هایش از پامیر و هندو کش گرفته تا البرز و دماوند و سهند و سبلان سربلند و بر افراشته و استوار، بانگ ایستادگی و مقاومت، و مهر و عطوفت را نوید می دهند.

شناختی از فردوسی

«حکیم فردوسی در "طابران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران آن زمان عشق می ورزید.

همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.

چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

او خود می گوید:

بسی رنج بردم درین سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند 

 که از باد و باران نیابد گزند

بناهای آباد گردد خراب 

 ز باران و از تابش آفتاب

فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.

اَلا ای برآورده چرخ بلند

 چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی

 به پیری مرا خوار بگذاشتی

به جای عنانم عصا داد سال 

 پراکنده شد مال و برگشت حال

بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ، ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.

اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود، تشویق نکرد.

علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.

بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.
به هر حال سلطان محمود، شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". 

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو
سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهایی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.

تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.

فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.

در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.

 

اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.

از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.

شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.

فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.

او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

(برگرفته از گوگل در ذیل واژه ی فردوسی، سایت دانشنامه  رشد)

البته ناگفته نماند: «در در بار سلطان محمودغزنوی نیز یلان ادبی بزرگی چون حسنک وزیر، ابوالفضل بیهقی ، عنصری، عسجدی و فرخی وجود داشتند نقل شده هنگامی که فردوسی برای شکایت از جور عامل طوس به دربار غزنوی روی آورد که مأیوسانه برگشت . عنصری او را آزمایش کرد و فی البداهه مصرعی گفت:

چون عارض تو ماه نباشد روشن

عسجدی:

 مانند رخت گل نبود در گلشن

فرخی:

 مژگانت گذر کند از جوشن

فردوسی نیز امتحان پس داد و گفت :

مانند سنان گیو در جنگ پشن

 (ص 193 دیوان فرخی به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی

انتشارات زوار1385 تهران برگرفته از سایت گوگل)

منبع شاهنامه 

نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور
بود. این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته سرزمین آریاییان به حساب می آید.

اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.

علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.

پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.

دقیقی زرتشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت. او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.

دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد. دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.

فردوسی استاد و همشهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.
از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

(برگرفته از: سایت دانشنامه ی رشد)

به همین جهت است که فردوسی در آغاز شاهنامه بدون نام دقیقی در شعر چند بیت را برای او سروده و یاد او را زنده نگه داشته است. فردوسی از مرگ او اندوهگین و به کشته شدن او نیز در جوانی اشاره می کند و قصد دقیقی را از به شعر در آوردن شاهنامه بیان می کند که به چند بیت آن بسنده می کنیم:

جوانی بیامد گشاده زبان 

 سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم این نامه را گفت من

ازو شادمان شد دل انجمن

برفت او و این نامه ناگفته ماند 

 چنان بخت بیدار او خفته ماند

الهی عفو کن گناه ورا 

 بیفزای در حشر جاه ورا 

ستایش پروردگار

فردوسی را از قلم شاهانه و شعر شاهنامه اش می شناسند ولی به نظر این جانب به خاطر توجه آن مرد بزرگ به خداوند متعال - جلّ جلاله ربّی- است که به این مقام ماندگار رسیده است. شاید این داستان را شنیده باشید که در کتاب مجالس النفائس آمده:

"حکیم شاه محمد قزوینی ، تذکره ی مجالس النفائس امیر علی شیر نوایی را در سال های 927 تا 929 ه.ق در استانبول از ترکی جغتایی به فارسی ترجمه کرده ، و فصلی به نام بهشت هشتم شامل شرح حال و نمونه ی اشعار شاعرانی که در متن کتاب نبوده ، بر آن افزوده است در این فصل شرح حال فردوسی هم از منابع معروف گرفته شده که چیز تازه ای ندارد جز آنکه در حکایت نماز نخواندن شیخ ابوالقاسم کرکانی بر جنازه ی فردوسی که در منابع از اسرار نامه ی عطار نقل شده ، نکته یی را افزوده که بیان احساس دوستداران فردوسی بوده، و نیز با این تصرف لطف حکایت را به نهایت رسانیده است . قسمت حاوی حکایت را می آوریم :

فردوسی ، نام او ابوالقاسم حسن بن علی طوسی است ، و سلطان شعر است وشاهنامه شاهد سلطنت اوست.

و چون فردوسی وفات کرده، شیخ ابوالقاسم کرکانی بر او نماز نکرده ، و عذر گفته که او مداح کفار بوده ، و بعد از آن به کشف مشاهده کرده که فردوسی در بهشت فردوس با حور در قصور است.
شیخ به او گفته : به چه چیز خدای – تعالی – تو را آمرزید ، و در جنت ساکن گردانید ؟
فردوسی گفته : به دو چیز : یکی به آنکه تو بر من نماز نکردی ! و یکی آنکه این بیت در توحید گفته ام که :

جهان را بلندی و پستی تویی 

 ندانم چه ای، هر چه هستی تویی .... "

(این مطلب برگرفته ازسایت پیام سرای فردوسی)

اکنون به ستایش خالق از زبان فردوسی می پردازیم که در سر آغاز شاهنامه این چنین خداوند یکتا را ثنا می گوید و دل را از زنگار پلیدی می پالاید و سفره ی وجود را از نعمت یاد پروردگار آراسته و می چیند:

به نام خداوند جان و خرد 

 کزین برتر اندیشه برنگذرد


خداوند نام و خداوند جای 

 خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست 

 نگارنده‌ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه 

 که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد 

 نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی 

 همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست 

 میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی 

 در اندیشه‌ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان 

 ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی 

 ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه 

 به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

 ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست 

 ز هستی مر اندیشه را راه نیست

در داستان بهرام گور نیز از پروردگار جهانیان چنین یاد می کند:

خداوند بخشایش و راستی

گریزنده از کژّی و کاستی

چنین تا بر آمد برین روزگار

 ندیدند جز خوبی از کردگار

ستایش پیامبر اسلام و اهل بیت و اصحاب

فردوسی ستایش پیامبر و یاران آن حضرت را در صدر نوشتار خود قرارداده تا بیانی باشد بر اهمیت و بزرگ داشتن مدح رسول الله (ص) به عنوان یک وظیفه ی دینی؛ و آموزشی است برای نویسندگان مسلمان که آن را سرلوحه کار خود در قلمزنی و قلم فرسایی قرار دهند. در این باب به بعضی از اشعار او بسنده می کنیم:

ترا دانش و دین رهاند درست

در رستگاری ببایدت جست

وگر دل نخواهی که باشد نژند

نخواهی که دایم بوی مستمند،

به گفتار پیغمبرت راه جوی 

 دل از تیرگیها بدین آب شوی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی 

 خداوند امر و خداوند نهی

که خورشید بعد از رسولان مه 

 نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار 

 بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین 

 خداوند شرم و خداوند دین

چهارم علی بود جفت بتول

 که او را به خوبی ستاید رسول

که من شهر علمم علیّم در ست 

 درست این سخن قول پیغمبرست

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست 

 تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

نبی آفتاب و صحابان چو ماه 

 به هم بسته یکدگر راست راه

منم بنده اهل بیت نبی

ستاینده ی خاک و پای وصی

یکی پهن کشتی بسان عروس 

 بیاراسته همچو چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی 

 همان اهل بیت نبی و ولی

خداوند جوی می و انگبین 

 همان چشمه شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای 

 به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست 

 چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم 

 چنان دان که خاک پی حیدرم

(بر گرفته از آغاز شاهنامه) 

خردگرایی و عقلانیت

فردوسی شاهنامه خود را بعد یاد و ستایش حق تعالی با اشعاری از عقل و خرد پیش می برد ؛ روشش این است تا خردگرایی وخردمند را در جامعه صدر نشین کند برای همین آغاز شاهنامه را با خرد می آغازد و در لابلای داستان های خود نیز رفتار بخردانه را می طلبد تا به خواننده و شنونده بگوید انسان باید در وادی خرد گام بردارد و آن را در تمام کارهای خویش جلودار سازد که مسیر زندگی خود را برلبه پرتگاه و نیستی قرار ندهد که همه چیز را از دست بدهد وانسانیت خود را درگرداب نابودی دنیا و آخرت بنهد.

به نمونه ای می پردازیم و بعد از اشعار آغازین شاهنامه، در باره خرد توشه برمی گیریم

چو دانا بود شاه پیروز بخت 

 بنازد بدو کشور و تاج و تخت

(شعر 2378 بهرام گور)

خرد گر سخن برگزیند همی

 همان را گزیند که بیند همی

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد 

 ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای 

 خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست 

 وزویت فزونی وزویت کمیست

چه گفت آن خردمند مرد خرد 

 که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش 

 دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

خرد چشم جانست چون بنگری 

 تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

به گفتار دانندگان راه جوی

 به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد 

 مر او را دد و دام فرمان برد

شکیبایی و هوش و رای و خرد 

 هژبر از بیابان به دام آورد

سر مرد جنگی خرد نسپرد 

 که هرگز نیامیخت کین با خرد

سخن چون برابر شود با خرد 

 روان سراینده رامش برد

ز پند و خرد گر بگردد سرش 

 پشیمانی آید ز گیتی برش

زدم داستان تا ز راه خرد 

 سپهبد به گفتار من بنگرد

خرد درجهان چون درخت وفاست 

 وزو بار جستن دل پادشاست

خرد افسر شهریاران بود 

 همان زیور نامداران بود

خرد رهنمای و خرد دلگشای 

 خرد دست گیرد به هر دو سرای

رهاند خرد مرد را از بلا 

 مبادا کسی در بلا مبتلا

فزون از خرد نیست اندر جهان 

 فروزنده کهتران و مهان

خرد را کنی با دل آموزگار 

 بکوشی که نفریبدت روزگار

درنگ آورد راستیها پدید 

 ز راه خرد سر نباید کشید

کسی کو خرد دارد و باهشی 

 نباید گزیدن جز از خامشی

ستون خرد داد و بخشایشست 

 در بخشش او را چو آرایشست

بداند بد و نیک مرد خرد 

 بکوشد به داد و بپیچد ز بد

ز دل دور کن شهریارا تو کین 

 مکن دیو را با خرد همنشین

از ایرانیان گر خرد گشته شد 

 فراوان از آزادگان کشته شد

ز یزدان و از ما بر آن کس درود 

 که تارش خرد باشد و داد پود

(برگرفته ازسایت بزرگترین مجموعه ی شعر پارسی)

شعر در باره عقل و خرد در شاهنامه بسیار است و شاید بیش از 400 بیت آن را در بر گیرد ولی ما به اندازه ای که:
آب دریارا اگر نتوان کشید

 هم به قدر تشنگی باید چشید،

از آن توشه برگرفتیم.

عدل و داد و مردم داری

اگر در شاهنامه دقت شود به خوبی درمی یابیم تلاش و کوشش فردوسی بر عدالت خواهی و گرایش به مردمداری در شاهان بوده است تا حاکمان آینده از ظلم کردن، پرهیز کنند و با نیکی به دیگران، نام نیکی از خود به یادگار گذارند. تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی هاست. این نکته را در اشعاری از شاهنامه یافته ایم؛ درموضوع پادشاهی فریدون می گوید:

تو ای آن که گیتی بجویی همی

چنان کن که بر داد پویی همی

فریدون فرخ ،فرشته نبود 

 ز مشک و زعنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

 توداد ودهش کن فریدون تویی

یکی پیش تر بند ضحاک بود

 که بیدادگر بود و ناپاک بود

(ص 41 شاهنامه دو جلدی به کوشش مهدی قریب انتشارات دوستان،1386 ، تهران)

در جای دیگر می فرماید:
"
جهان را سراسر همی داشت راست 

 به گیتی بجز داد و نیکی نخواست

جهانی پر از داد شد یکسره 

 همی روی برتافت گرگ از بره

چه گفت آن گرانمایه‌ی نیک رای

که بیداد را نیست با داد جای

جز از داد و خوبی مکن در جهان

 چه در آشکار و چه اندر نهان"

(برگرفته ازسایت بزرگترین مجموعه ی شعر پارسی)

آنجا که در باره محمود غزنوی سخن به میان می آورد نیز بحث عدل و داد را مورد توجه قرار داده تا اورا تحت تأثیر خود گرداند:


جهان آفرین تا جهان آفرید 

 چون او مرزبانی نیامد پدید

یکی گفت این شاه روم است و هند 

 زقنوج تا پیش دریای سند

به ایران و توران ورا بنده اند 

 به رای و به فرمان او زنده اند

جهانبان محمود شاه بزرگ 

 به آبشخور آرد همی میش و گرگ

به ایران همی خوبی از داد اوست 

 کجا هست مردم همه یاد اوست

(در ستایش سلطان محمودص 8-7 شاهنامه مرحوم قریب)

فردوسی ظلم و ستم را مرادف ویرانی و خرابی می داند؛ آنجا که از فریدون می گوید و عدالت او را به رخ می کشد، آورده است :

هر آن چیز کز راه بیداد دید 

 هر آن بوم وبر کان نه آباد دید

تو ای آنکه گیتی بجویی همی 

 چنان کن که بر داد پویی همی

فریدو ن ز کاری که کرد ایزدی 

 نخستین ،جهان را بشست از بدی

(ص 41 شاهنامه دو جلدی به کوشش مهدی قریب)

آنجا که در باره  پادشاهی بهرام شاپور صفحه ای زرین بر نوشته ی خود می افزاید و بر داد و نیکی تأکید می کند، گلواژه های شعر او ترنّم خداگرایی، خرد و مردم داری را به ارمغان میآورد:

که هر شاه کز داد گنج آگند

 بدانید کان گنج نپراگند

ز ما ایزد پاک خشنود باد

 بداندیش را دل پر از دود باد

جهاندار یزدان بود داد و راست 

 که نفزود در پادشاهی نه کاست

کسی کو به بخشش توانا بود

 خردمند و بیدار و دانا بود

ز نیک و بدیها به یزدان گرای

چو خواهی که نیکیت ماند به جای

اگر زو شناسی همه خوب و زشت 

 بیابی به پاداش خرّم بهشت

گر اندر جهان داد بپراگنم 

 ازان به که بیداد گنج آگنم

بد و نیک ماند ز ما یادگار

 تو تخم بدی تا توانی مکار

فردوسی کسانی را که فقط از راه خونریزی می خواهند در بقای خود بکوشند، آنان را کسانی می داند که فاقد عدالت و داد می باشند:

اگر داد بودی به دلت اندرون 

 ترا پیش دستی نبودی به خون

(پاسخ نامه پیران ویسه از گودرز در داستان دوازده رخ شاهنامه)

در داستان بهرام گور، تلاش فردوسی بر این است تا حکومت را به مسیری ببرد که مردم داری را آموزش دهد و حکومت مداران را از اذیت و آزار مردمان باز دارد؛ و آنان را به چشمان خود خُرد و پست نبینند و رنج و اندوه آنان را برطرف کنند؛ برای جوانان، شادی خوشی فراهم آورند تا از آنان دشمن کینه توز نسازند.

به فرمایش فردوسی(در آغاز شاهنامه که مدح آن حضرت را آورده است) سخنی از رسول خدا (ص) را اینجا می آوریم:

به گفتار پیغمبرت راه جوی

 دل از تیرگیها بدین آب شوی

(در بحث ستایش پیغمبر شاهنامه)

همانگونه که پیامبر اسلام (ص) درباره جوانان سفارش می فرماید: اَوصیکُم بِالشّبابِ خَیراً، فَاِنَّهُم اَرَقُّ اَفئِدَةٍ اِنَّ اللهَ بَعَثَنی بشیراً و نَذیراً فَحالَفنِی الشّباب و خالَفَنِی الشّیوخ...» (کتاب سفینه البحارمحدث قمی کلمه ی "شباب") : شما را سفارش می کنم: با جوانان، بهترین برخورد را داشته باشید زیرا آنان دلنازک تراز دیگرانند. خداوند مرا مژده ده و بیم دهنده برانگیخت، جوانان با من موافق، و پیران بر من مخالف شدند.

از این روایت در می یابیم برخورد با جوانان باید طوری باشد که بتوان در گرایش آنان به دین، راه متین و ماندگاری را پیمود نه این که طوری باشد تا باعث گریز و فرار آنان شود.

همانطور که پیش از این گفته شد خشونت با جوان، کینه می آفریند و به قول سعدی:

چو کردی با کلوخ انداز پیکار 

 به نادانی سر خود را شکستی

برگردیم به فردوسی و سفارش او:

بکوشید تا رنج ها کم کنید

 دل غمگنان شاد و بی غم کنید

که گیتی فراوان نماند به کس 

 بی آزاری وداد جویید وبس

همان بندگان را مدارید خوار

 که هستند هم بنده ی کردگار

زچیز کسان دور دارید دست 

 بی آزار باشید و یزدان پرست

کسی کو جوان است شادی کنید

دل مردمان جوان نشکنید

( شاهنامه به کوشش مهدی قریب انتشارات دوستان ، تهران 1386ج دوم ص 1221- 1220و 1228)

اکنون چند بیت نیز از واژه ستم را از شاهنامه می آوریم تا بیشتر به اندیشه عدالت خواهی و ستم گریزی فردوسی حکیم پی ببریم و بدانیم که نمی شود، اندیشمند بود و از ظلم و ستم بری نبود و بدانیم که انسان به طور فطری با ظلم و ستم مخالف است ولی بر انسان ستم پیشه چه می گذرد که او را به ددمنشی می کشاند و درنده خویی پیشه خود می سازد.

فردوسی با آموزه ای که از قرآن دارد، ستم را عامل فروپاشی می داند:

اگر پشه از شاه یابد ستم 

 روانش به دوزخ بماند دژم

ستم، نامه‌ی عزل شاهان بود 

 چو درد دل بیگناهان بود

ستایش نبرد آن که بی داد بود 

 به گنج و به تخت مهی شاد بود

( دو بیت آخر در "پادشاهی اشکانیان"، شاهنامه قریب. بیت اول از سایت"بزرگترین مجموعه شعر پارسی") 

گریز از بدی، جوشش با نیکی

ظلم و ستم همان بدی ست و عدل و داد همان نیکی ست ولی چون بدی و نیکی دو موضوع قراردادی و اعتباری با دایره کلان تر از آن دو می باشد به عنوان بحثی جداگانه مطرح شد تا بیشتر فردوسی را شناخته و احساس مسؤولیت او را در قبال مردم، جامعه و حاکمان جامعه، بهتر درک کنیم. فردوسی دنبال این است: قدرتمداران را از گرایش به بدی باز دارد و جهانی از نیکی پدید آورد:

جهان آفرین را پرستنده‌ایم 

 بسی تخم نیکی پراگنده‌ایم

بیا تا جهان را به بد نسپریم 

 به کوشش همه دست نیکی بریم

به بیژن چنین گفت کین یادگار

 همی دار و جز تخم نیکی مکار

به نیکی ببست از همه دست بد 

 چنانک از ره هوشیاران سزد

به گیتی دران کوش چون بگذری 

 سرانجام نیکی بر خود بری

به کوشش بجوییم خرم بهشت 

 خنک آنک جز تخم نیکی نکشت

چو نیکی کنش باشی و بردبار 

 نباشی به چشم خردمند خوار

پس از مرگ نفرین بود برکسی 

 کز او نام زشتی بماند بسی

(بیت آخر از داستان دوازده رخ – نامه نوشتن پیران ویسه به گودرز- شاهنامه؛ بقیه ازسایت بزرگترین مجموعه شعر پارسی) 

پرهیز از ستیز و گرایش به نرمی

فردوسی شنونده و مخاطب خود را از درشتی کردن با دیگران و گردن فرازی با همگنان باز می دارد و ستیزه گری را نشان خوی بد می داند به ویژه بزرگان نباید دارای چنین خصلتی باشند و آن حکیم فرزانه از شنونده می خواهد نرمی در گفتار را پیشه ی خود گرداند و با دانایی با ستیزه گران رو به رو شود :

ستیزه نه نیک آید از نامجوی 

 بپرهیز و گرد ستیزه مپوی

بپرهیز و با جان ستیزه مکن 

 نیوشنده باش از برادر سخن

به گیتی همه تخم زفتی مکار 

 ستیزه نه خوب آید از شهریار

بدانش دو دست ستیزه ببند 

 چو خواهی که از بد نیابی گزند

نگر تا چه کاری همان بدروی 

 سخن هرچه گویی همان بشنوی

( سایت بزرگترین مجموعه شعر پارسی)

درشتی زکس نشنود نرم گوی

به جز نیکویی در زمانه مجوی

(ابتدای داستان سیاوش شاهنامه )

مدارا خرد را برابر بود

خرد بر سر دانش افسر بود

چو نیکی کنش باشی و بردبار 

 نباشی به چشم خردمند خوار

(شاهنامه ی قریب بحث پادشاهی یزدگرد)

از طرف دیگر فردوسی به دنبال این است تا خواننده شاهنامه اش همیشه خود را به جای دیگران یا طرف مقابل خود قرار دهد که اگر با او رفتاری همانند دیگری می شد آیا مناسب بود و پسندیده؟ بزرگان دین ما این توصیه خدایی را برای مردم بیان داشته که جامعه را به مسیری سوق دهند تا از هر جهت در امنیت قرار گیرد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: یکی از نشانه های انسان دلسوز، مهربان و خیرخواه این است که : برای مردم همان را می پسندد که برای خود می خواهد: ... و یرضی للناس، ما یرضاه لنفسه و ...

( کتاب منتخب میزان الحکمه محمدی ری شهری، علامة الناصح بحث 1711 حدیث 6098)فردوسی همین مطلب را به شعر آورده است:

هر آن چیز کانت نیاید پسند 

 دل دوست و دشمن برآن بر مبند

(شاهنامه بحث پادشاهی یزدگرد دوم)

وقتی انسان آنچه را برای خود می خواهد برای دیگران نیز بخواهد، جامعه می شود گلستان و بهشت برین ولی افسوس و صد افسوس که چنین انسان هایی را حتا در رؤیا و خواب هم نمی بینیم تا چه برسد در جامعه.

انسان ها امروزه همانند زمین کویری و نمکزار و شوره زارند که به قول فردوسی انگار آبزار است ولی نزدیک که می شویم شوره زاری بیش نیست و سراب است نه آب :

چو شوره زمینی که از دور، آب 

 نُماید چو تابد بر او آفتاب

(پاسخ نامه پیران ویسه از گودرز شاهنامه) 

درویی یا چند لایه ای

شاهنامه نه فقط کتابی حماسی و پهلوانی ست ؛ نه پر است از پند و اندرز؛ به طرف خوبی ها و نیکی ها رفتن و از بدی ها و زشتی ها دوری کردن و دنبال نصیحت به شاهان برآمده بلکه به دو رو بودن و چند چهره و بوقلمون صفت بودن بعضی نیز می پردازد و در حقیقت می خواهد: از انسان ها با ظاهری آراسته و باطنی به پلیدی آغشته خبربدهد و نیز انسان را بر حذر می دارد و از او می خواهد یک رنگ باشد و دارای لایه های پنهان نباشد. آن حکیم بر سر آن است تا انسان ها به ویژه تکیه زنندگان بر سریر قدرت را بهتر به ملت ها بشناساند و خیال مردم را نسبت این که شاهان تافته ای جدا بافته از جامعه هستند، راحت کند و از طرف دیگر بفهماند : پرداختن به اموری که ستایش و مدح دنیارا فراهم کند و فردوس و بهشت خرّم را از کف انسان برباید که همان دوگانگی ست، راه نجات نیست :

این نکته را در داستان بهرام گور

بهشت است و هم دوزخ و رستخیز

 زنیک و زبد نیست راه گریز

زگفتار نیکو و کردار زشت 

 ستایش نیابی و خرم بهشت


هر آن کس که خواهد که یابد بهشت 

 نگردد به گرد بد و کار زشت

و در پاسخ نامه پیران ویسه از گودرز آورده است:

دلت با زبان هیچ همسایه نیست 

 روان ترا از خرد مایه نیست

بیت دیگری از "سایت بزرگترین مجموعه شعرپارسی" نیز همین دوگانگی را بیان می کند:

ز نیکی زیان کرده گویی پسند 

 منش پست و بالا چو سرو بلند

در ذیل حکومت شاپور سوم نیز با بیان دیگر همین نکات را آورده است که به لحاظ اختصار از آن می گذریم 

یادآوری نیایش پروردگار جهانیان

فردوسی با زیرکی خاص خود، حاکمان جامعه را به نیایش خدا دعوت می کند و شکر نعمت قدرت یافتن را به یاد آنان می اندازد که این دبدبه و کبکبه را از خدا دارند و ترس از خدا یا بهتر بگوییم واهمه از عذاب حسابرسی روز قیامت را در دل آنان می اندازد.

از زبان بهرام گور سخن خود را می گوید:

نخست از جهان آفرین یاد کرد 

 زفام خرد گردن آزاد کرد

چنین گفت کزکردگار جهان

 شناسنده آشکار و نهان

بترسید او را ستایش کنید 

 شب تیره او را ستایش کنید


که او داد پیروزی و دستگاه 

 خداوند تابنده خورشید و ماه

هر آن کس که خواهد که یابد بهشت 

 نگردد به گرد بد و کار زشت

هنر فردوسی در تصویرسازی و آهنگ

"تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده، داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر

 برآورد بر سان زرین سپر

پدید آمد آن خنجر تابناک 

 به کردار یاقوت شد روی خاک

چو زرین سپر برگرفت آفتاب 

 سرجنگجویان برآمد ز خواب

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:

چو خورشید تابنده شد ناپدید 

 شب تیره بر چرخ لشگر کشید"

(سایت دانشنامه رشد)

هنرفردوسی در این باب شاهکار است و تشبیه آوری و ترسیم داستان با حالت های طبیعی و نگارگری ذهنی، جلوه گری آن بزرگمرد را نشان می دهد و انسان را به یاد بیهقی کاتب می اندازد: در این بیت از داستان هفت خوان اسفندیار چه زیبا آورده است:
شب تیره لشگر همی راند شاه 

 چو خورشید بفروخت زرین کلاه

و در جای دیگر نیز:

شب تیره چون روی زنگی سیاه 

 ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه

یا در ترسیم بیابان می گوید:

بیابان چو دریای خون شد درست

تو گفتی که روی زمین لاله رست

در و دشتها شد همه لاله‌گون 

 به دشت و بیابان همی رفت خون

هرچه به اشعار فردوسی می نگریم هنر او را در نوع آهنگ حماسی اشعارش مشاهده می کنیم و نوع واژه های انتخابی در هر مصرعی طوری کنار هم چیده شده که آهنگ دلنشین خود را دارد:

گران گرز برداشت از پیش زین 

 تو گفتی همی بر نوردد زمین

سر سروران زیر گرز گران 

 چو سندان شد و پتک آهنگران

بزد گردن غم به شمشیر داد 

 نیامد همی بر دل از مرگ یاد

(سایت بزرگترین مجموعه شعر پارسی) 

ذکربی وفایی دنیا

در پایان، درس دیگری که از کتاب فردوسی حکیم می گیریم توجه به بی وفایی دنیاست؛ در لابلای اشعارش هرکجا که زمینه فراهم شده و دل پر مهرش اندوهگین گشته ، دل به شکوه گشوده و از عدم پایداری دنیا و نابودی فرزندان خاک و افلاک، آهی کشیده است:

کجا شد فریدون و ضحاک و جم

فراز آمد از باد و شد سوی دم

کجا شد فریدون و ضحاک و جم 

 مهان عرب ،خسروان عجم

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه

 که بودند با گنج و تخت و کلاه

ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد 

 چه جویی تو زین بر شده هفت‌گرد

(سایت بزرگترین مجموعه شعر پارسی)

و ما را به یاد آن قصیده ی بلند سعدی شیراز انداخت که :

بس بگردید و بگردد روزگار 

 دل به دنیا درنبندد هوشیار

اینکه در شهنامه ها آورده اند

 رستم و روئینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلق است دنیا یادگار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

 وینچه بینی هم نماند بر قرار

نام نیکو گر بماند ز آدمی 

 به کزو ماند سرای زرنگار

(بوستان سعدی بخش مواعظ)

سخن در باره ی شاهنامه فردوسی زیاد است و درس های زیادی برای آموزش دارد ما به اندازه نیاز از آن توشه برگرفتیم . این دفتر را می بندیم تا خداوند فرصتی دهد و بتوانیم نکات اخلاقی شاهنامه را گرد آوریم به امید آن روز .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط بابک رحیمیان نظرات () |

مثنوی باز تو و درد دل خونی من

پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من


مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن

مثنوی قهر نکن، چند بغل حرف بزن


شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت

مثنوی ناز مکن، ناز مرا خواهد کشت


مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا

که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا


نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند

دو درخت آن طرف باغ ،مرا دار زدند


دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من

گریه می کرد کسی در حرم سنگی من


مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی

از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی


دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست

عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست


دلم از خویش فراری ست، قفس بفرستید

دوستان پنجره باز است، نفس بفرستید


کوچه در سیطره سایه تبریزی هاست

روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست


فرصت سبز تماشاست، بخاری بکنید

ماه و مرداب مهیا شده، کاری بکنید!


مردم گم شده در خویش تکانی بخورید

از سر سفره ایمان زده نانی بخورید


سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد

خویش را در نفسِ درد صدا باید زد


دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند

سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند


جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم

بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم


دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود

در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود


خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند

خوره ها چنگ زنان، روح مرا می خوردند


درد، پژواک دلم بود؛ نمی دانستم

آسمان، چاک دلم بود؛ نمی دانستم


شانه شعر فرو ریخت، سقوطی رخ داد

باز ابلیس سخن گفت، هبوطی رخ داد


شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم

پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم


پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم

پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم


آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست

مرگ همسایه دیوار به دیوار شماست


من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود


بنویسید که باران به خیابان برخورد

بنویسید که مردی به زمستان برخورد


خانه در خاک و خدا داشت، تماشایی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود


بنویسید که با ماه،کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه باور می چید


بنویسید که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت


لاله وا شده را خوب تماشا می کرد

با گل گاوزبان روزه دل وا می کرد


دلش از زمزمه نور عطش می بارید

ریشه در ماه، ولی روی زمین می جوشید


بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد


پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت


پنجه بر پنجره روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد


به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت

گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت


وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد

او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد


بنویسید به قانونِ عطش، آب نداد

و کسی کودک احساسش را تاب نداد


سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود


تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت


سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد

گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد


کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت

طاقت دیدن خورشید پس ابر  نداشت


او به هر زاغچه امکان تکلم می داد

کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد


پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد

مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد


اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت

آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت


بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق

لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق


برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد

هر چه می دید نمی گفت، تحمل می کرد


بنویسید که در آتشی از باران زیست

بنویسید که با فلسفه انسان زیست


ماه در حوصله حوض دلش گم می شد

تکه تکه دل او قسمت مردم می شد


صبح تا در افق دهکده تاول می زد

چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد


مثل ماهی همه خاطره اش آبی بود

روشن از آینه اش، برکه مهتابی بود


شعر از همهمه سینه او داشت خبر

به درختان لب جاده نمی گفت: تبر!


گرچه یک عمر درون قفس مردم بود

بنویسید که او همنفس مردم بود


هر چه می دید نمی گفت، تحمل می کرد

آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد


رود از ناحیه سینه او می جوشید

نور می خورد وَ از باغچه گل می نوشید

خانه در خاطره خلوت پوپکها داشت

حس معصوم هم آغوشی پیچکها داشت


آخرین مرد مه الود زمستانی بود

شاعر خوشه ای از واحه ویرانی بود...


پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند

دو کلام ان طرف شعر، مرا دار زدند

 

دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب

دختر روز فروریخت به پیشانی شب


من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
 گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت


زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید

در شبِ گریه کاریز مرا غسل دهید


در رگ خسته باور نفسی جرات نیست

شَمَد شعر مرا بس؛ به کفن حاجت نیست!

پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم

به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم


شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست

باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست


من به جمهوری آلاله ارادت دارم

به درختان لب جاده محبت دارم


از زمانی که به حوای دلم سیب رسید

اولین لایحه عشق به تصویب رسید


روی هم رفته من از سمت خدا افتادم

و به این زندگی خط خطی ام معتادم !


چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم

از دهان گس دیوار به روزن نرسیم


پنجره طفل ترک خورده دیواری ماست

زندگی تلخ ترین مرثیه جاری ماست


زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است

سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است


خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود

کوچه آبستن پاهای پریشانم بود...

دلم از هول فروریخت، دو پایم دل شد!

سینه خالی ز نفس بود، هوا نازل شد!


دیدم از چار جهت، نور و صدا می بارد

بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد


دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم

بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم


حوریان بر سر سجاده شرابم دادند

و در آغوشِ پریشانی من افتادند


من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم

و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم


دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی

سجده می برد سری در ملکوت ابدی


پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم

هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم


هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت

چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت


دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر

گریه می کرد عروسی، بغلِ حوریِ شعر


حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد

به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد


من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم

آمدم خنده کنم، دم نزدم تا مُردم!


گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد

چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد


نور در ساقه سرشار درختان جاریست

پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست


عطش لاله فروریخته در باده آب

ابر سر را بفرستید به سجاده آب


شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد

صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد


دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود

شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود


خواب آیینه گران است، چه باید بکنیم ؟!

مشکل آینه نان است، چه باید بکنیم ؟!


مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم

توی گهواره تن، تاب خوران خواب شدیم


خیمه در چشمِ خدا، باغچه در خُم کردیم

چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم


آی مردم! به خدا جسمِ شما دار شماست

مرگ همسایه دیوار به دیوار شماست

 

 

چارده پنجره باز است، بگو ای والله!
تشنگان! طالبِ فیضید اگر، بسم الله!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط بابک رحیمیان نظرات () |

سلام باز فاطمیه آمد ودلتنگی خاص این ایام.

 خدا رو شاکرم که فاطمیه امسال رو دیدم.

خوشحالم که کم کم داره دهه فاطمیه بین مردم ما چنانکه باید

وشاید جا می افته وجایگاه واقعیش رو پیدا می کنه.

خواهشی دارم که هر چند تکراری اما لازم می دونم تکرار

کنم.

بیایید با هم قرار بذاریم تحت هیچ شرایطی سیلی توی

صورت کسی نزنیم.علتش رو که می دونید؟ آره سیلی رو

اون نامرد توی گوش مادرمون زد وگمان کنم به حرمت آن

مظلومیت باید برای همیشه سیلی رو حرام بدونیم.

جسارتا توی همین وبلاگ مطلبی دارم تحت عنوان"از

عدالت تا سقیفه" اگر حالی داشتین به مناسبت این ایام دعوت

می کنم یه نگاهی بهش بندازین.

یا علی

هر چند این ایام ذکر خود مولا یا زهراست

پس همه با هم :

یا زهرا

اما نذر دارم که امروز ١٨ غزل  به مناسبت هجده سالگی

مظلومه دنیا سیده النساء بی بی فاطمه زهرا تقدیم کنم.اسامی

شعرا رو نمی نویسم چون نمی دونم برخی شعر ها مال کیه

واز اونجا که ظلم بالسویه عدل است همه رو بدون اسم می آ

رم از شعرهای خودم تا دیگران.امید که بر من ببخشایید.

اگر خوندید وخوشتون اومد وحالی دست داد التماس دعا

دارم.

١.

آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبة امّک الصدیقة الشّهیدة

فاطمة الزهراء علیها السّلام

 

آیینه ی طائف

دلشوره داری، زخم های پر نمک داری

زخم نهان و بی شماری از فلک داری

 

مشکات نوری، جنس خاک این زمین ها، نه!

فرقی مگر با حوریه یا که ملک داری؟

 

وقتی بهشتی زیر پایت هست ای مادر

چه احتیاجی بر خراج یک فدک داری؟!

 

در بین آن آتش چگونه تاب آوردی؟

با این که پرهایی شبیه شاپرک داری

 

آیینه ای هستی نصیب کینه ای دیرین

طائف نرفته بر تنت صد ها ترک داری

 

با اینکه می دانی صباحی پیش ما هستی

ذکر لب «یا لیتنی کنتُ معک» داری

 

مادر شما نام رشیده داشتی امّا

آخر چه آمد بر سرت که کم کمک داری...:

 

از درد می پیچی به خود از بس که بر رویت

مُهر مودّت، نه! رد مشت  و کتک داری

 

یک همسر مأمور صبر و خار در چشم و ...

یک یثرب پر حیله و دوز و کلک داری

 

باید مراعات شما و حالتان را کرد

دلشوره داری، زخم های پر نمک داری

 

٢.

هوا، ستاره، زمین...

هوا، ستاره، زمین، شب، سکوت، بیداری

و فکر می کنم امشـب دوبـاره تب داری

 

مکـن به موی پریشـان من نظـر، مــادر

به دست شانه مگیری که سخت بیماری

 

پس از رسولِ خداوندِ روشنی، دیگر

از این فضای کبود مدینـه بیــزاری

 

تو جمله جمـله ی تفسیر غربت و متن ِ...

حدیث میخ و در و شعله ها و دیواری

 

میان این همه تشویش و درد و غم هستی

دلیـل بـودن و مــانـدن بـرای مـن، آری

 

نفس کشیدن تو در شماره افتاده

دلت برای پدر تنگ گشته انگاری

 

ز زخم بستر و پهلو و درد چشمانت

دوبـاره خواب نـداری و باز بیـداری...

...........................................................................

٣.

قباله ی غزل

کلیـد قفـل دلم را بگَـرد و پیـدا کن

و قفل بسته ی دل را به روی خود وا کن

 

بیا زبان قلم را به آیه های شبت

به ارتزاق نگاهی دوباره گویا کن

 

شبیه شاعر برقَع به گوشه ی چشمی

درون قـافیه «طوفـان واژه» برپا کن

 

قسم به نرگس مستت که یا قبولم کن

و یا که شاعر خود را خراب و رسوا کن

 

دعـای گربه سـیاهی دلیـل باران نیست

خودت دو دست دعا را به سوی بالا کن

 

گذشته از سر مان آب، بهر این اموات

سلام و فاتحه ای را بخوان و اهدا کن

 

اگر چه زنده ولی مُرده ایم در این شهر

مسـیح من به دمی مُرده را تو احیا کن

 

میان ثانیه هایی که بی تو می گذرد

بـرای دیده ی مـا گریه ای مهیّا کن

*** 

«چموش!ای قلم!ای جوهر!ای مرکّب من!

بیـا کـمی بـه خـدا بـا دلـم مـدارا کن»

*** 

کجا کشیده مرا این غزل؟ نمی دانم

که گفت قافیه ات را نثـار زهرا کن

 

الا ضمیر منوّر، به فضّـه ات سوگند!

به کیمیا، نظری خرج این مطلّا کن

 

زدم به نام تو شش دانگ شعرهایم را

قبـاله ی غزلـم را بگیـر و امضـا کـن

...................................................................

۴.

قال الصادق(ع):

 ...ثم لطمها، فکانی انظرالی قرط فی

 اذنها نقف - ای کسر-  من اللطم.

امام صادق(ع) فرمودند:

 ...آنگاه سیلی اش زد، گویی گوشواره اش را می بینم که از ضربت سیلی شکسته است.

                             بیت الاحزان ص ۱۲۶

 


حقا

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود ،حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی ،به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

.........................................................

۵.

ابریست کوچه کوچه ، دل من ، خدا کند

نم نم ، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است

چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید

شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم

می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد

این شعر سینه سوخته ، مادر صدا کند ؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...

تا اینکه لای لای تو با او چه ها کند 

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا

می برد تکیه تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها

می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم

تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام

باید غزل دوباره به عهدش وفا کند :

یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود

دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو

مجبور شد که دست علی را رها کند...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود

چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات

این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای

چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد

نگذار روز ، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟

افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند 


با بغض ، مردی آمد از این کوچه ها گذشت

می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد

پایان شعر بود که توفان شروع شد

............................................................

۶.

ای حضرت مؤنث در جمع مردها

ای نازک شکستنی اینجا کجا شما؟

ای سیب نوظهور نزول شما به‌خیر

خوش‌آمدید از سفر، از باغ، از خدا!

اوقات زیر سایه‌ی طوبا چطور بود؟

اینجا جهنم است نپرسید حال ما

چهل سال منتظر شده یک مرد بی‌پسر

از شاخه‌ات بچیند و بی‌هیچ ادعا...

...حالا که تشنه می‌شودت چشمه می‌شوی

وقتی گرسنه می‌شودت می‌شوی غذا

نه ماه صبر کردی و نه سال زندگی

نه سال عاشقی کن و این بیست و هفت را

یک سفره کن به وسعت باغ فدک، زمین

دعوت کن از تمام اهالی روستا

یکتایی و بدون مثل، مثل هیچ‌کس

مثل علی -که شوهرتان- مثل مصطفی

تو با ظهور این دو نفر مو نمی‌زنی

خانم بگو شما یکی هستید یا سه‌تا؟

هم بوی یاس داری و هم بوی سیب و به

می‌خواستم ببویمت ای گل جدا جدا

هر روز نور می‌خورد از چشم‌هایتان

سیاره‌ی گرسنه، خورشید ناشتا

تو کار خانه می‌کنی اما بدون دست

بر خاک راه می‌روی اما بدون پا

خسته شدید از این همه کثرت از این نزول

خسته شدید از تو و من، او، شما و ما

تاول زده است دست شما خاک بر سرم

دستاس را به من بده خانم چرا شما؟

آیا کسی بدون وضو دست زد به تو؟

ای سیب! گونه‌های تو سرخ از حیا چرا؟

من پهلوی تو هستم و تو چشم‌های من

من ضربه می‌خورم، و تو باقی ماجرا...

.............................................................

٧.

مرا به خانة زهرای مهربان ببرید

به خاک‌بوسی آن قبر بی‌نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید

کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن درِ آتش گرفته تا که مرا

برای جامه دریدن به سوی آن ببرید؟

مرا اگر شَوَم از دست، برنگردانید

به روی دست بگیرید و بی‌امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا

به سوی سنگ مزارش، کِشان کِشان ببرید؟

مرا که مِهر بقیع است در دلم چه شود

اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید؟

نه اشتیاق به گُل دارم و نه میل بهار

مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید

کسی صدای مرا در زمین نمی‌شنود

فرشته‌ها! سخنم را به آسمان ببرید
..............................................................

٨.

با پا زدند بر در و در را صدا زدند

بی‌اطلاع آمده و بی‌هوا زدند

دیدند چون حریف نبردش نمی‌شوند

دستش طناب بسته به او پشت پا زدند

یک عده جاهل متجاهر به فسق هم

لب‌تشنه آمدند ولی آب را زدند!

یک‌دسته مس که رنگ طلا هم ندیده‌اند

تهمت به بی‌کفایتی کیمیا زدند

با جمع نامنظمشان سنگ‌ریزه‌ها

سیلی به روی مادر آیینه‌ها زدند

شیطان‌پرست‌های به‌ظاهر خداپرست

حتی تو را برای رضای خدا زدند!

تحریف کرده‌اند تو را تازیانه‌ها

از بس‌که حرف‌های تورا نابه‌جا زدند

حالا که می‌شود اگر آن سال‌ها نشد

پرسیدن همین‌که شما را چرا زدند؟

...........................................

٩.

چیزی نخواسته‌ام دگر روی این زمین

تو زنده‌ای و باز نفس می‌کشی، همین

حرفی نمی‌زنند اگر این فرشته‌ها

مرغ مقلدند زبان‌بسته‌ها ،ببین

یادش‌به‌خیر چرخش دست مبارکت

آن آسیای سنگی و آن سفره‌ی جوین

یادم نمی‌رود سر سفره نشسته بود

یک شب کنار دست تو پیغمبر امین

از نور چهره‌ات همگی سیر می‌شدیم

آن‌قدر که تمامی شب‌های قبل از این

جز دست‌پخت نور تو میلی نداشتیم

حتی به ظرف فضه و اسماء و سایرین

از نحوه‌ی نگاه شما حدس می‌زنم

باید کبود صرف شود شام آخرین

فردا که دست‌های شما خاک می‌شوند

سنگین‌تر است از همه تکلیف آستین

امشب بس است از سر ما هم زیادی است

تو زنده‌ای و باز نفس می‌کشی، همین...
...................................................................

١٠.

عشق من! پاییز آمد مثل پار 

 باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما 

 گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل، خونجوش بود 

 در فراق یاس، مشکی پوش بود

یاس بوی مهربانی می دهد 

 عطر دوران جوانی می دهد


یاس ها یادآور پروانه اند 

 یاس ها پیغمبران خانه اند

یاس ما را رو به پاکی می برد 

 رو به عشقی اشتراکی می برد

یاس در هر جا نوید آشتی است 

 یاس دامان سپید آشتی است

در شبان ما که شد خورشید؟ یاس 

 بر لبان ما که می خندید؟ یاس


یاس یک شب را گل ایوان ماست

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد روی صبح، پرپر می شود 

 راهی شبهای دیگر می شود

یاس مثل عطر پاک نیتست 

 یاس استنشاق معصومیتست

یاس را آیینه ها رو کرده اند 

 یاس را پیغمبران بو کرده اند


یاس بوی حوض کوثر می دهد 

 عطر اخلاق پیمبر می دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود 

 دانه های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه 

 می چکانید اشک حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس 

 چشم او یک چشمه الماس است و بس


اشک می ریزد علی مانند رود 

 بر تن زهرا: گل یاس کبود

گریه آری گریه چون ابر چمن 

 بر کبود یاس و سرخ نسترن

گریه کن حیدر! که مقصد مشکلست 

 این جدایی از محمد مشکلست

گریه کن زیرا که دخت آفتاب 

 بی خبر باید بخوابد در تراب


این دل یاس است و روح یاسمین 

 این امانت را امین باش ای زمین

گریه کن زیرا که کوثر خشک شد 

 زمزم از این ابر ابتر خشک شد

نیمه شب دزدانه باید در مغاک 

 ریخت بر روی گل خورشید، خاک

یاس خوشبوی محمد داغ دید 

 صد فدک زخم از گل این باغ دید


مدفن این ناله غیر از چاه نیست 

 جز تو کس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت کن که فاق 

 می شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر طشت حسن کن تا سحر 

 که پر است از لخته خون جگر

گریه کن چون ابر بارانی به چاه 

 بر حسین تشنه لب در قتلگاه


خاندانت را به غارت می برند 

 دخترانت را اسارت می برند

گریه بر بی دستی احساس کن! 

 گریه بر طفلان بی عباس کن!

باز کن حیدر! تو شط اشک را 

 تا نگیرد با خجالت مشک را

گریه کن بر آن یتیمانی که شام

با تو می خوردند در اشک مدام


گریه کن چون گریه ی ابر بهار 

 گریه کن بر روی گلهای مزار

مثل نوزادن که مادر مرده اند 

 مثل طفلانی که آتش خورده اند

گریه کن در زیر تابوت روان

گریه کن بر نسترن های جوان

گریه کن زیرا که گل ها دیده اند

یاس های مهربان کوچیده اند


گریه کن زیرا که شبنم فانی است 

 هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می بریم 

 ما جوانی را به پیری می بریم

زیر گورستانی از برگ رزان 

 من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاک شد 

 آن بهار مرده در من خاک شد

ای بهار گریه بار نا امید 

 ای گل مایوس من! یاس سپید

............................................................

١١.

شدی شهید که غربت عیار داشته باشد

مدینه بعد تو شب های تار داشته باشد

 سه آیه ات حسن وزینب وحسین شد اما -

نشدکه آخر "کوثر" چهار داشته باشد!!!

 چهل نفر وسط کوچه آه فکر نکردند

علی به خانه زنی باردار داشته باشد؟

 چهل نفر همه مست سقیفه و مولا -

به یاری از چه کسی انتظار داشته باشد؟

 گمان نمی کنم این سان که در شکسته به دیوار -

به  کوچه فاطمه راه فرار داشته باشد

 شفاعتم نکنی درحضورمرگ خوشم که -

به احترام تو قبرم فشار داشته باشد

 نه درحدود مدینه ست نه به سینه... نگردید

مگر که می شود این زن مزار داشته باشد؟!!

..........................................
١٢.
 

هرکس که مد نام تورا بیشتر کشید

از کوثرزلال تو لاجرعه سر کشید

 پرواز داشت درقفس بال یاکریم

یافاطمه شنید وبه افلاک پرکشید

 چشمان ابر را به تماشات خیس کرد

گیسوی باد راپی تو دربه در کشید

 نور تورا ستاره ی زهرا کشیدوبعد

خورشید را گدای همین رهگذر کشید

 یک سو،ملک که درحرمت پابرهنه شد

یک سو علی که پاشنه ی کفش "ور"کشید

 شان نزول سوره ی کوثر سه آیه شد

قنداقه ی تورا چو پیمبر به بر کشید

 در گوش راست اشهدان محمدا

ذکر علی ولی ست به گوش دگر کشید

 از روز اول آمده در پشت در علی

رویای وصل فاطمه ۹سال اگرکشید

 ٩سال بعد،فاطمه نزد علی نشست

مردی حسود نقشه ای از خیر وشر کشید

 یک کوچه فرض کرد که با اینکه تنگ بود

آتش به دست،در وسطش "چل نفر"کشید

 درذهن خویش نقش لگد را به باد داد

در ذهن باد  طرح دری شعله ور کشید

 "ازدر درامدی و"در از پشت بسته شد

"محسن"به جسم خویش برایت سپر کشید

 هرچه تلاش بیشتری کرد بی گمان

دیوار،جسم فاطمه رابیشتر کشید

 کوثر سه آیه داشت که دیوار سنگدل

بارسم کوفی وخط میخی به در کشید

.......................................................

١٣.

افتادیُ ازدست من کاری نمی آمد         

حتی کسی هم درپی یاری نمی آمد        

 

آنروز اگر توحامی مولا نمی بودی         

بعدازشما قطعا علمداری نمی آمد       

زهرا اگربودیُ من هم در کنارتو         

بانور تو بانوشب تاری نمی آمد          

 بعدازتوزانویم دگرطاقت نمی آرد         

 بردوش من بابودنت باری نمی آمد      

ای کاش می شدپشت در هرگز نمی رفتی        

 تاسوی پهلوی تومسماری نمی آمد

آنروزاگر دستان من راباز می کردند         

هرگزسراغ توکه بیماری نمی آمد    

سنگینی داغت بروی شانه من گفت         

روی سرت اوبود آواری نمی آمد     

زهرا خداحافظ ولی اینجااگربودی         

هرگزسراغ من گرفتاری نمی آمد      

این ظلم رابا تو اگراینسان نمی کردند         

 تاآخردنیا عزاداری نمی آمد           

 .........................................................

١۴.

بال وپرم شکسته ولی باز می پرم          

هی می پرم ولی به زمین می خوردسرم                 

در زیربار شرشر این تازیانه ها             

باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم                        

با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام             

من پیش مرگ رهبرُ مولام حیدرم                      

دلواپس حسین نباشم!خدا گواست               

بانیمه جان مانده خود،باز مادرم                        

این چند ماهه ،روی لبم ،خنده گل نکرد            

 شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم                  

باناله های من همه جاگریه می کند            

حتی هوای خانه ابریُ بسترم                            

درد ازخجالتُ غم حیدر گرفته ام            

دیدم شکست هیبت اودربرابرم                              

من رازدندُ دست یدالله بسته بود             

هی آه می کشید:که ای وای همسرم                       

مویم نمانده است اگر، ازکسی نپرس         

می سوخت بین آتش این خانه معجرم                    

این زخمها کنار،همین قاتل من است              

می سوزم ازغریبیُ غمهای شوهرم                   


...........................................

١۵.

مدینه، روضه ی دارالسّلام فاطمه بود

مدینه، آینه ی صبح و شام فاطمه بود

پیامبر به حضورش ز جای بر می‌خاست

و عزّت علی از احترام فاطمه بود

مدینه بود و اذان بلال، وقت نماز

همان کبوترِ مشتاق بام فاطمه بود

مدینه بود و ملائک به خانه‌ای که در او

گلیم و کوزه و دستاس و جام فاطمه بود

گلوی دختر خود را ز بس که می‌بوسید

همیشه عطر نبی در مشام فاطمه بود

پیامبر به ملاقات، اجازه‌اش می‌خواست

مگر که روح‌الامین هم کلام فاطمه بود؟

جهان به مهر محمّد کمال هستی یافت

ولی قباله ی عالم به نام فاطمه بود

که در قیاس عبودیّتش همه هستی

به قدرِ نافله ی ناتمام فاطمه بود

و هر چه بود، نبود، آب بود و عرش بر آب

فدک، اشاره به سیر مقام فاطمه بود

پیامبر که خدا گفته خود بر او صلوات

نهفته در صلواتش، سلام فاطمه بود

خدا به نام تو تعریف پنج تن فرمود

که در حدیث کسا نیز نام فاطمه بود

.............................................

١۶.

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید

محمد(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید

 

صدای نالهء خاک است این یا شادی افلاک

نوای تو‌ام سوز نی و تنبور می آید

 

محمد سخت دلتنگم برای حزن لبخندش